حرف‌ها

حرف‌هایم را به هیچ‌کس جز تو نمی‌گویم
تنها تو با چشمان گیرایت مرا به دام می‌کشانی
مرا در آغوشت می‌خوابانی
و در گوشم زمزمه‌کنان
می‌گویی: فریاد کن.
من می‌گویم و تو سینه‌ات را
سفره‌‌ای می‌کنی برای فریادهایم
برای حرف‌هایم.

من تنها حرف‌هایم را با تو می‌گویم
تنها تو، تو…

 

- علی دولیخانی «شیدا»
Continue Reading

حضور تو همه چیز است

صدایت می‌زنم!
صدایم را می‌شنوی؟
من تنها تو را دارم
از میان همه عالم
تنها آغوش توست
که مرا زندگانی می‌بخشد
بی تو من تکه گوشتی هستم
که همه چیز خوار است
از ذلت گرفته، تا مشت‌هاست
که می‌بلعد وجودم
آری، زمانی که تو نباشی
و سایه‌ات بر بلندی خانه
نمایان نباشد، من محکومم
محکوم به زجر، محکوم به حیوان بودن
ای وطن من، ای عشق جاودان
می‌شود مهرت را از من دور ننمایی؟
من جهان را از آغوش تو یافتم
راه رفتن را با دست‌های تو آموختم
عشق را با بوسه‌ای بر لبانت چشیدم
حال زندگی را با تو می‌خواهم
می‌خواهم با تو بمانم
تا آخرین لحظه حیات
به آواز گنجشککان بنشینم
می‌شود آن لباس سفیدت
با گل‌های قرمز را بپوشی؟
می‌شود از آن چای‌های لاهیجانت
بریزی و من از قبل از استکان
دستان تو را لمس کنم؟
من جز آغوش تو برای تنفس،
برای زندگی چیز دیگر نمی‌خواهم
من تجملات را نمی‌خواهم
ساختمان‌های گم گشته در ابر را نمی‌خواهم
من یک خانه کوچک در رشت
با چند درخت کوچک و بزرگ
بیشتر نمی‌خواهم
حضور تو، نفس کشیدن تو
در کنار من، همه چیز است
همه چیز، من عاشقانه
تو را دوست دارم
تو را ستایش می‌کنم.

 

نوشته: علی دولیخانی «شیدا»
نام عکس: خانۀ تو
عکاس: علی دولیخانی
Continue Reading

نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛
به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که
سوار بر ماشین‌هایشان
یا با پا هایشان
می‌گذرند
بی آنکه بدانند
در این حوالی چه می‌گذرد
یا شاید می‌دانند
اما…

ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟
بوی عشق می‌آید
بوی دوستی هست
اما آسمان ابریست
جوی خیابان‌ها خونی‌ست

عشق؟
دوستی؟
آری هست
اما شیشه عطر خالی
به چه کار معشوق آید؟

آری، زندگی جاری‌ست؛

حرف‌ها بسیار
اما
گویا
همین
کافی‌ست.

 

نوشته: علی دولیخانی
عکس: علی دولیخانی
نام عکس: نشته، خسته، عاشق
ثبت: ایران، هرمزگان، بندرعباس - 22 نوامبر 2021
Continue Reading

اولین دیدار

مدت‌ها انتظار تماشای چشم‌هایش رو به پایان بود، روزهای حرکت و شروع سفر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، آرام بودم، اما درونم این آرامش را قبول نداشت و فریادی می‌کشید که تمام وجودم را می‌لرزاند، نه از ترس، بلکه از شادی، درست همانطور که از شادی اشک‌ها جاری می‌شوند. مغزم به درستی کار نمی‌کرد منی که تمام عمر عاشق بودم و به دنبال عاشقی کردن، حال که لحظه معبود فرا رسیده بود، هیچ چیز به ذهنم خطور نمی‌کرد، تنها چیزی که توانستم در آن هیاهوی وجودم بنویسم، لیستی بود که یادم بماند چه کارهایی را باید باهم انجام دهیم، بماند که همان لیست هم بعدا یادم رفت و خلاصه داستانی که همیشه در من وجود دارد، هیاهو؛ برگردم به جایی که بودم، یکی از کارها خواندن شاملو برایش بود، اولین چیزی را هم که برداشتم و در کیف گذاشتم کتاب آیدا در آینه شاملو بود، راستش رو بخواهید من و شاملو داستان‌ها داریم، خصوصی است! شاید بعدا به خدمتتان رساندم، و اما آن روز، در همان راهی که به سمت کسانی می‌رفت که جز ارزشمندترین انسان‌ها برای آدمیان و ایرانیان هستند، برایش خواندم، برایش از عشقی خواندم جاودان، برایش از شاملو خواندم، برایش از کسی خواندم که عشق را در 40 سالگی یافت، برایش خواندم تا بداند، اما چه چیزی را بداند؟!؛
– بداند که چقدر دوستش دارم؛
همین.

علی دولیخانی «شیدا»
(سی‌ام آبان‌ماه یکهزار و چهارصد خورشیدی - بندرعباس)
Continue Reading

تماشای تو

به تماشای تو نشستم
اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت
به من ننگریست
به کودکان اندیشید
که باید نهالی داشته باشند
تا زندگی را بنگرند
از وجودت
مایه حیات بخشیدی
و چون ابرِ پاییزی
باریدی!
و من سراپا غرق در تماشای تو
به اندیشۀ بوسه‌ای بودم
بوسه‌ای که ستایش کند
مهر و مه سیمای تو را
اما نزدیک که شدم
به دور رفتم
زیرا که در عمق وجودت
چیزی را یافتم
فراتر از افکار رویه زندگی
من در تو
عشق را دیدم
وَاللَّهُ يُحِبُّ إغاثَةَ اللَّهفانِ
را دیدم
و به خود گفتم
خاموش!
و تو آرام گفتی:
تو هم می‌توانی
– دستت را به من بده
و من دست‌های تو را
دریافتم
و به جهانی دیگر
سفر کردم.
اکنون نیز
در جستجوی
چیزی فراتر از جهان پیش
هستم.

علی دولیخانی «شیدا»
(پانزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

به آینه بنگر

در جایگاه نخست
که پیمانه‌های قضا را
در نهانم می‌نهادند
مَلکی آمد و گفت:
– جهانش ظلمت
من به خود لرزیدم
شبنم از غنچۀ نشکفته من
افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین
ناگاه مَلک گفت:
– عجب!
دستی بر بالش کشید
چشم خود بست
لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت
من اما مثل برگِ پاییزی
غمِ هجرانی داشتم
که خود از آن مطلع نبودم.

سال‌ها گذشت…
و من به رستگاری رسیدم
اما جهان همچنان برایم ظلمت بود
آینه تنها یک تصویر نشانم می‌داد
سیاهی!
تا سرانجام روزی که در آن جمع
حس آشنایی با تو یافتم
تو با من گوش شدی
و به آواز خسرو نشستی
من برایت از عشق‌ها خواندم
تو نیز در آغوشم به خواب رفتی
خوابی عمیق
و طنین نفس‌هایت مرا از پای در آورد
اما ترسِ این جهان ظلمت
رخصتِ فریاد نداد!
و صدا در دهانم خاموش ماند
تا آن شب
که من هراسان، حیران
در کنج خود می‌چرخیدم
تو بال‌های پرشکوهت را گشودی
و مرا سراسر غرق در «نور» خود کردی
اما همچنان ترسِ ظلمت
دلم را می‌لرزاند
و مرا به سوی پرتگاه می‌کشید
تا آنکه لب به سخن گشودی
-به آینه بنگر
و من به سراغش رفتم
هرچه غبار و غم بر آن نشسته بود زدودم
و نگاهی به خویش انداختم
– آری، راست می‌گویی
و حیران ماندم
آیا به درستی می‌دیدم؟
یا که در خواب بودم
که تو به آواز خوشی گفتی
– بیداری جانم
و من زندگی را یافتم
آن «زمزمه‌ای» مَلک را
و سپس به پرستش تو نشستم
تو که در این عالم
نور زندگی را به من تابیدی
و مرا از ظلمت رهانیدی.
حال چه خوش است
نگریستن در آینه،
که با هرنگاه
تو را و زندگی را
با چشم‌های فانی
می‌توان دید.

«علی دولیخانی»
عکاس: بابک فتلاحی
(چهاردهم مهرماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام
جز فریاد نیست در دهانم،
فریادی خاموش!
ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند
و من که شوق باران دارم
در این پاییز، بی‌فرجام
خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم
و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم.
آی ای وطن کجاستی تو؟
که من اینگونه در دیار خود
غریبانه به خواب می‌روم
و صبحگاهان هراسان از خواب برمی‌خیزم
و در بالین خود به دنبال تو می‌گردم
اما هیچ نشانی از تو نیست.
پنجره‌ها را می‌گشایم به امیدِ
پرتویی از نور اما آسمان را
ابرهای ظلمت قرق کرده‌اند
و پرندگان را مجال پرواز نیست.

آری وطن!
اینگونه زمان می‌گذرد اینجا
تو کجاستی؟
آن آغوش پهناور و پر از عشق و مهر تو
کجاست؟

 

نوشته: علی دولیخانی

عکس: برشی از ویدیو Evgeny Grinko - Things From The Past

ویدیو را در اینستاگرام من تماشا کنید.
Continue Reading

ماه یا تو؟

محبوب من
من از شب‌ها گریزانم
زیرا که آسمان هر شب
با طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش را
معشوقی که هر شب یک شکل دارد
و مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند

من تنها تماشاگرم!
زیرا انگار همه چیز
یک پرده بیش نیست،
و رقاص سِحری در آستین دارد.

من اما تنها به تو می‌اندیشم
که فکر تو پری رستگاری‌ست.

و اما روزی که از سفر دور درآیی
و ترا در آغوش کشم،
تنها یک چیز است که به آسمان
خواهم گفت:
ماه رنگارنگ تو زیباست
یا ماه خلیل من؟

نوشته: علی دولیخانی
عکس و ادیت: علی دولیخانی
(شهریورماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه
باید به سوی تو بیایم
اینجا تاریکی مطلق است
می‌توانی مرا راه نشان دهی؟
– آری
– همان جا که روشنایی است؟
– آری
و نیز به سوی تو،
همان روشنایی زندگی بخش
دویدم.
اما تاریکی هنوز در پی من
در حرکت است
می‌توانی مرا در آغوش کشی؟
– آری
(…)

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد،
کاشتم بذر خوشی،
رویید درختی،
با برگ‌های بلندی،
که انگار پله‌های
آسمان‌اند،
و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند
و می‌گویند:
آنجاست!
آن سرزمین پاک
که می‌توانی تَن خود را
در آن منزه کنی،
اما بایستی بدانی
که این درخت نیازمند
تیمار و جهد توست
و اگر از آن چشم بپوشی
خواهد مرد.

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading