حضور تو همه چیز است

صدایت می‌زنم! صدایم را می‌شنوی؟ من تنها تو را دارم از میان همه عالم تنها آغوش توست که مرا زندگانی می‌بخشد بی تو من تکه گوشتی هستم که همه چیز خوار است از ذلت گرفته، تا مشت‌هاست که می‌بلعد وجودم آری، زمانی که تو نباشی و سایه‌ات بر بلندی خانه نمایان نباشد، من محکومم محکوم …

نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛ به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که سوار بر ماشین‌هایشان یا با پا هایشان می‌گذرند بی آنکه بدانند در این حوالی چه می‌گذرد یا شاید می‌دانند اما… ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟ بوی عشق می‌آید بوی دوستی هست اما آسمان ابریست جوی خیابان‌ها خونی‌ست عشق؟ دوستی؟ آری هست اما شیشه عطر خالی به …

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام جز فریاد نیست در دهانم، فریادی خاموش! ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند و من که شوق باران دارم در این پاییز، بی‌فرجام خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم. آی ای وطن کجاستی تو؟ که من اینگونه در دیار خود غریبانه به خواب می‌روم و صبحگاهان هراسان …

ماه یا تو؟

محبوب منمن از شب‌ها گریزانمزیرا که آسمان هر شببا طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش رامعشوقی که هر شب یک شکل داردو مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند من تنها تماشاگرم!زیرا انگار همه چیزیک پرده بیش نیست،و رقاص سِحری در آستین دارد. من اما تنها به تو می‌اندیشمکه فکر تو پری رستگاری‌ست. و اما روزی …

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه باید به سوی تو بیایم اینجا تاریکی مطلق است می‌توانی مرا راه نشان دهی؟ – آری – همان جا که روشنایی است؟ – آری و نیز به سوی تو، همان روشنایی زندگی بخش دویدم. اما تاریکی هنوز در پی من در حرکت است می‌توانی مرا در آغوش کشی؟ – آری …

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد، کاشتم بذر خوشی، رویید درختی، با برگ‌های بلندی، که انگار پله‌های آسمان‌اند، و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند و می‌گویند: آنجاست! آن سرزمین پاک که می‌توانی تَن خود را در آن منزه کنی، اما بایستی بدانی که این درخت نیازمند تیمار و جهد توست و اگر از آن …

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام و عمیق می‌نگرم در این هستی؛ در پی مویی می‌گردم که این حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد. تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی… و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند. و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی …

بساط عاشقی

از روزی که به خاطر دارم احساسات در من گونه‌ای دیگر بود متمایز با دوستان و آشنایان شاید هم من اینطور گمان می‌بردم ولی یک چیز را خوب به خاطر دارم اینکه همیشه بساط عاشقی را داشتم بساط عاشقی با من چنان آمیخته بود که عشق همیشه در رگ‌های من جاری بود و لحظه‌ای که …

آفتاب هنگام غروب

به نام خالق عشق هرسال همین موقع‌ها با تعدادی از بچه‌ها می‌رویم در تک تک خانه‌هایی که اسمشان را یادداشت کرده‌ایم از سال قبل و چیزی را که به آنها داده‌ایم جمع می‌کنیم، امسال و سال قبل به دلیل بیماری کرونا نتوانستیم این کار را انجام دهیم؛ اما امسال پیرزنی را دیدم با کمری خمیده …