حضور تو همه چیز است

صدایت می‌زنم!
صدایم را می‌شنوی؟
من تنها تو را دارم
از میان همه عالم
تنها آغوش توست
که مرا زندگانی می‌بخشد
بی تو من تکه گوشتی هستم
که همه چیز خوار است
از ذلت گرفته، تا مشت‌هاست
که می‌بلعد وجودم
آری، زمانی که تو نباشی
و سایه‌ات بر بلندی خانه
نمایان نباشد، من محکومم
محکوم به زجر، محکوم به حیوان بودن
ای وطن من، ای عشق جاودان
می‌شود مهرت را از من دور ننمایی؟
من جهان را از آغوش تو یافتم
راه رفتن را با دست‌های تو آموختم
عشق را با بوسه‌ای بر لبانت چشیدم
حال زندگی را با تو می‌خواهم
می‌خواهم با تو بمانم
تا آخرین لحظه حیات
به آواز گنجشککان بنشینم
می‌شود آن لباس سفیدت
با گل‌های قرمز را بپوشی؟
می‌شود از آن چای‌های لاهیجانت
بریزی و من از قبل از استکان
دستان تو را لمس کنم؟
من جز آغوش تو برای تنفس،
برای زندگی چیز دیگر نمی‌خواهم
من تجملات را نمی‌خواهم
ساختمان‌های گم گشته در ابر را نمی‌خواهم
من یک خانه کوچک در رشت
با چند درخت کوچک و بزرگ
بیشتر نمی‌خواهم
حضور تو، نفس کشیدن تو
در کنار من، همه چیز است
همه چیز، من عاشقانه
تو را دوست دارم
تو را ستایش می‌کنم.

 

نوشته: علی دولیخانی «شیدا»
نام عکس: خانۀ تو
عکاس: علی دولیخانی
Continue Reading

نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛
به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که
سوار بر ماشین‌هایشان
یا با پا هایشان
می‌گذرند
بی آنکه بدانند
در این حوالی چه می‌گذرد
یا شاید می‌دانند
اما…

ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟
بوی عشق می‌آید
بوی دوستی هست
اما آسمان ابریست
جوی خیابان‌ها خونی‌ست

عشق؟
دوستی؟
آری هست
اما شیشه عطر خالی
به چه کار معشوق آید؟

آری، زندگی جاری‌ست؛

حرف‌ها بسیار
اما
گویا
همین
کافی‌ست.

 

نوشته: علی دولیخانی
عکس: علی دولیخانی
نام عکس: نشته، خسته، عاشق
ثبت: ایران، هرمزگان، بندرعباس - 22 نوامبر 2021
Continue Reading

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام
جز فریاد نیست در دهانم،
فریادی خاموش!
ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند
و من که شوق باران دارم
در این پاییز، بی‌فرجام
خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم
و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم.
آی ای وطن کجاستی تو؟
که من اینگونه در دیار خود
غریبانه به خواب می‌روم
و صبحگاهان هراسان از خواب برمی‌خیزم
و در بالین خود به دنبال تو می‌گردم
اما هیچ نشانی از تو نیست.
پنجره‌ها را می‌گشایم به امیدِ
پرتویی از نور اما آسمان را
ابرهای ظلمت قرق کرده‌اند
و پرندگان را مجال پرواز نیست.

آری وطن!
اینگونه زمان می‌گذرد اینجا
تو کجاستی؟
آن آغوش پهناور و پر از عشق و مهر تو
کجاست؟

 

نوشته: علی دولیخانی

عکس: برشی از ویدیو Evgeny Grinko - Things From The Past

ویدیو را در اینستاگرام من تماشا کنید.
Continue Reading

ماه یا تو؟

محبوب من
من از شب‌ها گریزانم
زیرا که آسمان هر شب
با طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش را
معشوقی که هر شب یک شکل دارد
و مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند

من تنها تماشاگرم!
زیرا انگار همه چیز
یک پرده بیش نیست،
و رقاص سِحری در آستین دارد.

من اما تنها به تو می‌اندیشم
که فکر تو پری رستگاری‌ست.

و اما روزی که از سفر دور درآیی
و ترا در آغوش کشم،
تنها یک چیز است که به آسمان
خواهم گفت:
ماه رنگارنگ تو زیباست
یا ماه خلیل من؟

نوشته: علی دولیخانی
عکس و ادیت: علی دولیخانی
(شهریورماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه
باید به سوی تو بیایم
اینجا تاریکی مطلق است
می‌توانی مرا راه نشان دهی؟
– آری
– همان جا که روشنایی است؟
– آری
و نیز به سوی تو،
همان روشنایی زندگی بخش
دویدم.
اما تاریکی هنوز در پی من
در حرکت است
می‌توانی مرا در آغوش کشی؟
– آری
(…)

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد،
کاشتم بذر خوشی،
رویید درختی،
با برگ‌های بلندی،
که انگار پله‌های
آسمان‌اند،
و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند
و می‌گویند:
آنجاست!
آن سرزمین پاک
که می‌توانی تَن خود را
در آن منزه کنی،
اما بایستی بدانی
که این درخت نیازمند
تیمار و جهد توست
و اگر از آن چشم بپوشی
خواهد مرد.

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام
و عمیق می‌نگرم در این هستی؛
در پی مویی می‌گردم که این
حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد.
تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی…
و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند.
و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی می‌گردم
تا که شاید از این توفان نجات یابم،
ناگهان…
تو را با ظرفی که عشقت را در آن ریختی
در آغوش خود می‌بینم،
چشم خویش را باز می‌کنم
و لنگرگاه را در وجودت می‌یابم
و لنگر این افگار را در دستان تو می‌نهم
و به خوابی عمیق می‌روم.

نوشته: علی دولیخانی
عکس از صفحه هِدار
Continue Reading

بساط عاشقی

از روزی که به خاطر دارم

احساسات در من گونه‌ای دیگر بود

متمایز با دوستان و آشنایان

شاید هم من اینطور گمان می‌بردم

ولی یک چیز را خوب به خاطر دارم
اینکه همیشه بساط عاشقی را داشتم

بساط عاشقی با من چنان آمیخته بود

که عشق همیشه در رگ‌های من جاری بود

و لحظه‌ای که دیگر می‌خواستم این بساط عاشقی را

از این شهر تاریک دور بریزم و کنج خود بازگردم

تو را یافتم، و تو با من آواز خوشی گفتی

دستان مرا گرفتی و از تاریکی بیرون کشیدی

و من با دلی پر از ترس

بساط عاشقی خویش را

در دامان تو پهن کردم

و تو مهربانانه مرا در آغوش گرفتی

خوشا بر من که تو را یافتم

و با تو آوازی گفتم

از شعر

از عشق

از زندگی

و تو با هزاران فرسنگ فاصله

و انبوهی از عشاق

در میان آغوش من خفتی

و نفس‌هایت

با من سخن گفت

ای دلارام چه خوش گفتی آن شب

با من، با من که از ترس عشق

داشتم این بساط را به دور می‌ریختم

چه خوش گفتی دلارام…

 

نوشته: علی دولیخانی
عکاس: امیرمحمد نجم‌الدینی
Continue Reading

آفتاب هنگام غروب

به نام خالق عشق

هرسال همین موقع‌ها با تعدادی از بچه‌ها می‌رویم در تک تک خانه‌هایی که اسمشان را یادداشت کرده‌ایم از سال قبل و چیزی را که به آنها داده‌ایم جمع می‌کنیم، امسال و سال قبل به دلیل بیماری کرونا نتوانستیم این کار را انجام دهیم؛ اما امسال پیرزنی را دیدم با کمری خمیده و چادری با گل‌های ریز و درشت آهسته آهسته قدم برمی‌دارد، سلامی ملایم می‌کند که باید توجه کرد تا صدایش را شنید بعد دستش را از چادرش بیرون می‌آورد و می‌گوید: این خدمت شما، یک قلک سبز رنگ با عدد درشتی که رویش نوشته شده، توی این مدت هرچقدر نذر و نیاز داشته را درون این قلک ریخته و آورده، پیرزن که حتی اسمش را نمی‌دانم ولی قیافش برایم آشناست یک چیز را خوب یادم داد، که هنوز انسان‌هایی هستند بدون اینکه حواسشان را جمع این دنیای ابری کنند به خدای خود و چیزی در عمق وجودشان اعتقاد دارند و هرگز از یادشان نمی‌رود، حتی اگر آفتاب هنگام غروب باشند! عشق حسین(ع) در سینه‌هایشان نهفته و برای روشن ماندن محفلش حتی با کمری خمیده و زانوهایی درد می‌آیند. عشق داشتن چیز عجیبی است، انسان‌ها را به پرواز در می‌آورد.

یادداشت – محرم 1400

«نوشته: علی دولیخانی»
Continue Reading