نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛ به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که سوار بر ماشین‌هایشان یا با پا هایشان می‌گذرند بی آنکه بدانند در این حوالی چه می‌گذرد یا شاید می‌دانند اما… ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟ بوی عشق می‌آید بوی دوستی هست اما آسمان ابریست جوی خیابان‌ها خونی‌ست عشق؟ دوستی؟ آری هست اما شیشه عطر خالی به …

گذشتۀ نزدیک

گذشتۀ نزدیک

گذشتۀ من نزدیک‌تر از امروز؛ یکی است با من امروز من است فردای من است دیروز همه چیز من است. نوشته:علی دولیخانی «شیدا» – نوزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد خورشیدی عکس: علی دولیخانی – هشتم نوامبر 2021

تماشای تو

به تماشای تو نشستم اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت به من ننگریست به کودکان اندیشید که باید نهالی داشته باشند تا زندگی را بنگرند از وجودت مایه حیات بخشیدی و چون ابرِ پاییزی باریدی! و من سراپا غرق در تماشای تو به اندیشۀ بوسه‌ای بودم بوسه‌ای که ستایش کند مهر و مه سیمای تو …

ماه یا تو؟

محبوب منمن از شب‌ها گریزانمزیرا که آسمان هر شببا طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش رامعشوقی که هر شب یک شکل داردو مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند من تنها تماشاگرم!زیرا انگار همه چیزیک پرده بیش نیست،و رقاص سِحری در آستین دارد. من اما تنها به تو می‌اندیشمکه فکر تو پری رستگاری‌ست. و اما روزی …