تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب
که آتش و یخ
جامۀ صلح بر تَن می‌کنند
فاصله‌ای پدیدار می‌گردد
که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند
و مردمان ز شوق این صلح
بر کوسِ سرور می‌کوبند
چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند.
*
حال بگو جای که خالی‌ست؟
– آری!
تو همیشه راست می‌گویی
دوستِ همره‌ما
-اندوه-
جایش سبز
او که در فصلِ پیش
چنان طفل خردسال با آغوش مادر
در میان سینه‌هامان بود.
اما کنون در خلوت خویش
جامۀ نو برمی‌گزیند
زیرا که امروز نیامده،
تمام گشته
و فردایی دیگر
در انتظارمان بی‌قرارست.
*
در این میان
سخنی به یادم آمد
که می‌گفت:
(غصه فردا مخور
حال بکوب پای را،
اما بدان!
کوبیدنت،
نلرزاند دلی دیگر)
منِ شیدا تبسم
چنان رنگ بر بوم
نشست بر دهانم
و سرانجام
به سوی منزل دلارام
پای در سمند خود نهادم.

نوشته: علی دولیخانی - مهرماه 1400
عکس: علی دولیخانی - بهار 1400
مدل: محمد شبانی

Continue Reading

کجایی دلارام؟

امشب را با تو آغاز کردم
اما اینک نمی‌دانم
در کدام میخانه شهر آواره گشته‌ام
اشک‌هایم ز شوق تو ابر می‌شد
اما اینک می‌‍شوید کف این میخانه را
ای همزبان من، ای آشنا با من
چه دخل بود ما را رها کردن؟

اکنون که دلارامِ جهان گشته‌ای
و آوازه‌ات بر زبان‌هاست
خشنودی؟
ما را که از سمند روزگار
بر زمین کوبیدی
لااقل بنشین و چای بنوش
و به خیل شادی بکوب
زیرا که مرا ز چرخه گردون
به دور انداختی.

نوشته: علی دولیخانی
عکاس: مرتضی یوسفی
Continue Reading