تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب که آتش و یخ جامۀ صلح بر تَن می‌کنند فاصله‌ای پدیدار می‌گردد که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند و مردمان ز شوق این صلح بر کوسِ سرور می‌کوبند چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند. * حال بگو جای که خالی‌ست؟ – آری! تو همیشه راست می‌گویی دوستِ همره‌ما -اندوه- جایش …

کجایی دلارام؟

امشب را با تو آغاز کردم اما اینک نمی‌دانم در کدام میخانه شهر آواره گشته‌ام اشک‌هایم ز شوق تو ابر می‌شد اما اینک می‌‍شوید کف این میخانه را ای همزبان من، ای آشنا با من چه دخل بود ما را رها کردن؟ اکنون که دلارامِ جهان گشته‌ای و آوازه‌ات بر زبان‌هاست خشنودی؟ ما را که …