تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب
که آتش و یخ
جامۀ صلح بر تَن می‌کنند
فاصله‌ای پدیدار می‌گردد
که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند
و مردمان ز شوق این صلح
بر کوسِ سرور می‌کوبند
چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند.
*
حال بگو جای که خالی‌ست؟
– آری!
تو همیشه راست می‌گویی
دوستِ همره‌ما
-اندوه-
جایش سبز
او که در فصلِ پیش
چنان طفل خردسال با آغوش مادر
در میان سینه‌هامان بود.
اما کنون در خلوت خویش
جامۀ نو برمی‌گزیند
زیرا که امروز نیامده،
تمام گشته
و فردایی دیگر
در انتظارمان بی‌قرارست.
*
در این میان
سخنی به یادم آمد
که می‌گفت:
(غصه فردا مخور
حال بکوب پای را،
اما بدان!
کوبیدنت،
نلرزاند دلی دیگر)
منِ شیدا تبسم
چنان رنگ بر بوم
نشست بر دهانم
و سرانجام
به سوی منزل دلارام
پای در سمند خود نهادم.

نوشته: علی دولیخانی - مهرماه 1400
عکس: علی دولیخانی - بهار 1400
مدل: محمد شبانی

Continue Reading

به آینه بنگر

در جایگاه نخست
که پیمانه‌های قضا را
در نهانم می‌نهادند
مَلکی آمد و گفت:
– جهانش ظلمت
من به خود لرزیدم
شبنم از غنچۀ نشکفته من
افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین
ناگاه مَلک گفت:
– عجب!
دستی بر بالش کشید
چشم خود بست
لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت
من اما مثل برگِ پاییزی
غمِ هجرانی داشتم
که خود از آن مطلع نبودم.

سال‌ها گذشت…
و من به رستگاری رسیدم
اما جهان همچنان برایم ظلمت بود
آینه تنها یک تصویر نشانم می‌داد
سیاهی!
تا سرانجام روزی که در آن جمع
حس آشنایی با تو یافتم
تو با من گوش شدی
و به آواز خسرو نشستی
من برایت از عشق‌ها خواندم
تو نیز در آغوشم به خواب رفتی
خوابی عمیق
و طنین نفس‌هایت مرا از پای در آورد
اما ترسِ این جهان ظلمت
رخصتِ فریاد نداد!
و صدا در دهانم خاموش ماند
تا آن شب
که من هراسان، حیران
در کنج خود می‌چرخیدم
تو بال‌های پرشکوهت را گشودی
و مرا سراسر غرق در «نور» خود کردی
اما همچنان ترسِ ظلمت
دلم را می‌لرزاند
و مرا به سوی پرتگاه می‌کشید
تا آنکه لب به سخن گشودی
-به آینه بنگر
و من به سراغش رفتم
هرچه غبار و غم بر آن نشسته بود زدودم
و نگاهی به خویش انداختم
– آری، راست می‌گویی
و حیران ماندم
آیا به درستی می‌دیدم؟
یا که در خواب بودم
که تو به آواز خوشی گفتی
– بیداری جانم
و من زندگی را یافتم
آن «زمزمه‌ای» مَلک را
و سپس به پرستش تو نشستم
تو که در این عالم
نور زندگی را به من تابیدی
و مرا از ظلمت رهانیدی.
حال چه خوش است
نگریستن در آینه،
که با هرنگاه
تو را و زندگی را
با چشم‌های فانی
می‌توان دید.

«علی دولیخانی»
عکاس: بابک فتلاحی
(چهاردهم مهرماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

دلم برای کسی تنگ است – حمید مصدق

حمید مصدق

18

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل‌های باغ می‌آورد

و گیسوان بلندش را – به بادها‌ می‌داد

و دست‌های سپیدش را به آب می‌بخشید

­▫️▫️▫️

دلم برای کسی تنگ است

که آن دو نرگس جادو را

به عمق آبی‌دریایی واژگون می‌دوخت

و شعرهای خوشی چون پرندها می‌خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می‌سوخت

و مهربانی را – نثار من می‌کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال‌ترینِ شمال

و در جنوب‌ترینِ جنوب – در همه‌حال

همیشه در همه‌جا – آه با که بتوان گفت

که بود با من و – پیوسته نیز بی‌من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی‌من ماند

کسی که با من نیست

کسی… – دگر کافی‌ست

 

شاعر: حمید مصدق
شماره 18 مجموعه از جدایی‌ها
Continue Reading

زندگی زیباست؛ امید و زیبایی

زندگی زیباست؛ امید و زیبایی. فیلمی از روبرتو بنینی محصول 1997 ایتالیا. فیلم در سبک کمدی که روایتی از یک فرد به همراه دارد، که اگر فیلم را به دو قسمت تقسیم کنیم در قسمت اول فیلم دچار مسائل عاشقانه و اتفاقات سیاسی اطرافش می‌شود که به طور کاملا ماهرانه در فیلم به نمایش در می‌آید، در قسمت دوم فیلم ولی شاهد اتفاقاتی هستیم که برای یهودیان اسیر در جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده است. فیلم فضایی کمدی دارد اما از سیاست و فلسفه زندگی چشم‌ پوشی نکرده و بسیار ماهرانه در فیلم کنجانده شده است، شاید از نام فیلم پیدا باشد که این فیلم نگاهی «زیبا» به زندگی دارد، اینکه با وجود تمامی مشکلات و مشقت‌ها باز می‌توان لبخند زد و گفت «زندگی زیباست»؛ روبرتو بنینی در این فیلم علاوه بر کارگردان و نویسنده بازیگر نقش اصلی نیز هست، همان فردی که اول عاشق می‌شود و بعد یک «پدر»! حالا او دارای یک خانواده است و مسئولیتی سنگین‌تر از قبل دارد، در قسمت اول فیلم او هدفش خوشحالی «دورا» با بازی (نیکولتا براسچی) است که در نهایت همسر او می‌شود اما در قسمت دوم فیلم اینطور نیست، حال حفظ جان فرزندش در میان آن‌همه مشقت و فضای تاریک ارتش نازی که کودکان را می‌کشند و بقیه را تا آخرین نفس به کار می‌کشند به میان می‌آید.

زندگی زیباست به معنای واقعی کلمه «زیباست» اما زیبایی که امیدبخش و سرشار از نور است که هم خنده بر لبان مخاطب می‌گذارد و هم اشک بر چشمانش، اما هرگز مخاطب خود را رها نمی‌کند و او را در میان اشک‌ها جا نمی‌گذارد، زندگی زیباست همواره در تلاش است تا امید و زیبایی خود را به مخاطب عرضه کند، که گویا موفق هم شده.

 

نوشته: علی دولیخانی

کارگردان و نویسنده: روبرتو بنینی
Continue Reading

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام
جز فریاد نیست در دهانم،
فریادی خاموش!
ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند
و من که شوق باران دارم
در این پاییز، بی‌فرجام
خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم
و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم.
آی ای وطن کجاستی تو؟
که من اینگونه در دیار خود
غریبانه به خواب می‌روم
و صبحگاهان هراسان از خواب برمی‌خیزم
و در بالین خود به دنبال تو می‌گردم
اما هیچ نشانی از تو نیست.
پنجره‌ها را می‌گشایم به امیدِ
پرتویی از نور اما آسمان را
ابرهای ظلمت قرق کرده‌اند
و پرندگان را مجال پرواز نیست.

آری وطن!
اینگونه زمان می‌گذرد اینجا
تو کجاستی؟
آن آغوش پهناور و پر از عشق و مهر تو
کجاست؟

 

نوشته: علی دولیخانی

عکس: برشی از ویدیو Evgeny Grinko - Things From The Past

ویدیو را در اینستاگرام من تماشا کنید.
Continue Reading

پاکبان سبز

با دوستان برای خرید یک پروژه کاری بیرون بودیم، بچه‌ها رفتند تا وسایلی که مورد نیاز هست رو بخرن، منم رفتم توی پارکی که کنار فروشگاه بود نشستم، طبق معمول موزیک گوش می‌کردم و از محیط عکس می‌گرفتم تا اینکه چشمم افتاد به این پاکبان پیر، آروم آروم رفتم سمتش و بهش گفتم خسته نباشی، برگشت گفت: «خسته غم نباشی پسرم»؛ حقیقتاً جوابش خیلی به دلم نشست، اینکه واقعا کاش آدم خسته غم نباشه، هرخستگی رو می‌شه با استراحت رفع کرد، اما «غم» داستانش متفاوته؛ همینجور که داشتم فکر می‌کردم و پاکبان پیر رو تماشا می‌کردم به این فکر افتادم که چقدر این افراد زحمتکش هستند، توی این وضعیت (ویروس کرونا) یا هر روز و شب دیگه‌ای در حال تمیزکاری آشغال ما هستند، ما که احمقانه هر آشغالی رو داریم پرت می‌کنیم روی زمین! و جالب‌تر وقتی از یکی از دوستان پرسیدم که چقدر این افراد حقوق می‌گیرن بیشتر توی فکر رفتم، ناچیزترین حقوق! برای افرادی که در همه موقعیت‌ها در حال تمیزکاری کثافت‌های ما هستن! حالا که دارم این متن رو می‌نویسم این موضوع هم برام تداعی شد، واقعا راسته که خدا یه بخشی از خودش رو درون انسان‌ها گذاشته، همین پاکبان پیر رو نگاه کنید یا سایر این افراد دلسوز، هر روزه دارن کثافت‌های ما رو تمیز می‌کنن، درست مثل اون بالایی که ما هی گند می‌زنیم و اون می‌بخشه و یه راه تمیز می‌زاره جلوی پامون، اول به خودم بعد به شما کاش بیشتر توجه کنیم به این موضوعات، کاش بیشتر قدر بدونیم، قدر این هم خوبی و بزرگواری رو.

«علی دولیخانی»
(نوشته: آبان‌ماه 1399 – بازنویسی: شهریورماه 1400
ثبت و ادیت: علی دولیخانی
Continue Reading

ماه یا تو؟

محبوب من
من از شب‌ها گریزانم
زیرا که آسمان هر شب
با طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش را
معشوقی که هر شب یک شکل دارد
و مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند

من تنها تماشاگرم!
زیرا انگار همه چیز
یک پرده بیش نیست،
و رقاص سِحری در آستین دارد.

من اما تنها به تو می‌اندیشم
که فکر تو پری رستگاری‌ست.

و اما روزی که از سفر دور درآیی
و ترا در آغوش کشم،
تنها یک چیز است که به آسمان
خواهم گفت:
ماه رنگارنگ تو زیباست
یا ماه خلیل من؟

نوشته: علی دولیخانی
عکس و ادیت: علی دولیخانی
(شهریورماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه
باید به سوی تو بیایم
اینجا تاریکی مطلق است
می‌توانی مرا راه نشان دهی؟
– آری
– همان جا که روشنایی است؟
– آری
و نیز به سوی تو،
همان روشنایی زندگی بخش
دویدم.
اما تاریکی هنوز در پی من
در حرکت است
می‌توانی مرا در آغوش کشی؟
– آری
(…)

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد،
کاشتم بذر خوشی،
رویید درختی،
با برگ‌های بلندی،
که انگار پله‌های
آسمان‌اند،
و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند
و می‌گویند:
آنجاست!
آن سرزمین پاک
که می‌توانی تَن خود را
در آن منزه کنی،
اما بایستی بدانی
که این درخت نیازمند
تیمار و جهد توست
و اگر از آن چشم بپوشی
خواهد مرد.

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

درخت گردو؛ تلخ اما نورانی!

درخت گردو

درخت گردو فیلمی از محمدحسین مهدویان؛ تلخ اما نورانی! درخت گردو که روایت واقعی از جنگ تحمیلی ایران و عراق بود، به روستایی در کردستان به نام سردشت می‌پردازد که مورد اصابت بمب شیمیایی می‌شود. داستان اصلی فیلم در مورد خانواده‌ای پنج نفره است که یک بچه هم در راه دارند و گرفتار این مهلکه می‌شوند، پدر داستان با بازی (پیمان معادی) در تلاش است تا جان همسر و سه فرزندش را نجات دهد، او که فردی روستایی و ساده‌دل است چنان دچار شکی می‌شود که چشم‌هایش همه چیز را روایت می‌کند، و اما تلاش او برای نجات فرزندان و همسرش از توان او خارج است، زیرا اینجا با چیزی مواجه است که فراتر از انتظار اوست و فراتر از انتظار همه، از بیمارستان‌ها و مردمی که هیچ چیزی از بمب نمی‌دانند پیداست. اما پدر که تمام سختی‌ها به جانش هجوم آورند ناگهان با نوری مواجه می‌شود که توان ادامه زندگی را برایش فراهم می‌کند، دختری که در راه داشتند! دختری که در میان همه این مصیبت‌ها از آغوش مادر جان سالم به در می‌برد، فانوسی روشن برای پدر می‌شود در این مهلکه‌ی تاریک، اما انگار دست روزگار بازی دیگری برای پدر در نظر گرفته، بازی که منجر به گُم شدن دخترش می‌شود، و پدر تنها فانوس خانه‌اش را از دست می‌دهد ولی پدر دست از تلاش بر نمی‌دارد و تا آخرین لحظه زندگی خود به دنبال فانوسش می‌گردد؛ نوری که تابیده شده بود به پدر باعث شد تا آخرین لحظه زندگی خود امیدش را از دست ندهد و به زندگی و تلاش برای یافتن دخترش ادامه دهد. درخت گردو تلخ اما نورانی، نوری که پدر هیچوقت رهایش نکرد.

«نوشته:علی دولیخانی»
(بیستم شهریورماه یکهزاروچهارصد خورشیدی – بندرعباس)
Continue Reading