کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام
جز فریاد نیست در دهانم،
فریادی خاموش!
ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند
و من که شوق باران دارم
در این پاییز، بی‌فرجام
خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم
و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم.
آی ای وطن کجاستی تو؟
که من اینگونه در دیار خود
غریبانه به خواب می‌روم
و صبحگاهان هراسان از خواب برمی‌خیزم
و در بالین خود به دنبال تو می‌گردم
اما هیچ نشانی از تو نیست.
پنجره‌ها را می‌گشایم به امیدِ
پرتویی از نور اما آسمان را
ابرهای ظلمت قرق کرده‌اند
و پرندگان را مجال پرواز نیست.

آری وطن!
اینگونه زمان می‌گذرد اینجا
تو کجاستی؟
آن آغوش پهناور و پر از عشق و مهر تو
کجاست؟

 

نوشته: علی دولیخانی

عکس: برشی از ویدیو Evgeny Grinko - Things From The Past

ویدیو را در اینستاگرام من تماشا کنید.
Continue Reading

پاکبان سبز

با دوستان برای خرید یک پروژه کاری بیرون بودیم، بچه‌ها رفتند تا وسایلی که مورد نیاز هست رو بخرن، منم رفتم توی پارکی که کنار فروشگاه بود نشستم، طبق معمول موزیک گوش می‌کردم و از محیط عکس می‌گرفتم تا اینکه چشمم افتاد به این پاکبان پیر، آروم آروم رفتم سمتش و بهش گفتم خسته نباشی، برگشت گفت: «خسته غم نباشی پسرم»؛ حقیقتاً جوابش خیلی به دلم نشست، اینکه واقعا کاش آدم خسته غم نباشه، هرخستگی رو می‌شه با استراحت رفع کرد، اما «غم» داستانش متفاوته؛ همینجور که داشتم فکر می‌کردم و پاکبان پیر رو تماشا می‌کردم به این فکر افتادم که چقدر این افراد زحمتکش هستند، توی این وضعیت (ویروس کرونا) یا هر روز و شب دیگه‌ای در حال تمیزکاری آشغال ما هستند، ما که احمقانه هر آشغالی رو داریم پرت می‌کنیم روی زمین! و جالب‌تر وقتی از یکی از دوستان پرسیدم که چقدر این افراد حقوق می‌گیرن بیشتر توی فکر رفتم، ناچیزترین حقوق! برای افرادی که در همه موقعیت‌ها در حال تمیزکاری کثافت‌های ما هستن! حالا که دارم این متن رو می‌نویسم این موضوع هم برام تداعی شد، واقعا راسته که خدا یه بخشی از خودش رو درون انسان‌ها گذاشته، همین پاکبان پیر رو نگاه کنید یا سایر این افراد دلسوز، هر روزه دارن کثافت‌های ما رو تمیز می‌کنن، درست مثل اون بالایی که ما هی گند می‌زنیم و اون می‌بخشه و یه راه تمیز می‌زاره جلوی پامون، اول به خودم بعد به شما کاش بیشتر توجه کنیم به این موضوعات، کاش بیشتر قدر بدونیم، قدر این هم خوبی و بزرگواری رو.

«علی دولیخانی»
(نوشته: آبان‌ماه 1399 – بازنویسی: شهریورماه 1400
ثبت و ادیت: علی دولیخانی
Continue Reading

ماه یا تو؟

محبوب من
من از شب‌ها گریزانم
زیرا که آسمان هر شب
با طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش را
معشوقی که هر شب یک شکل دارد
و مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند

من تنها تماشاگرم!
زیرا انگار همه چیز
یک پرده بیش نیست،
و رقاص سِحری در آستین دارد.

من اما تنها به تو می‌اندیشم
که فکر تو پری رستگاری‌ست.

و اما روزی که از سفر دور درآیی
و ترا در آغوش کشم،
تنها یک چیز است که به آسمان
خواهم گفت:
ماه رنگارنگ تو زیباست
یا ماه خلیل من؟

نوشته: علی دولیخانی
عکس و ادیت: علی دولیخانی
(شهریورماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه
باید به سوی تو بیایم
اینجا تاریکی مطلق است
می‌توانی مرا راه نشان دهی؟
– آری
– همان جا که روشنایی است؟
– آری
و نیز به سوی تو،
همان روشنایی زندگی بخش
دویدم.
اما تاریکی هنوز در پی من
در حرکت است
می‌توانی مرا در آغوش کشی؟
– آری
(…)

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد،
کاشتم بذر خوشی،
رویید درختی،
با برگ‌های بلندی،
که انگار پله‌های
آسمان‌اند،
و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند
و می‌گویند:
آنجاست!
آن سرزمین پاک
که می‌توانی تَن خود را
در آن منزه کنی،
اما بایستی بدانی
که این درخت نیازمند
تیمار و جهد توست
و اگر از آن چشم بپوشی
خواهد مرد.

نوشته: علی دولیخانی
تصویر و ادیت: علی دولیخانی
(بندرعباس – شهریورماه یکهزار و چهارصد)
Continue Reading

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام
و عمیق می‌نگرم در این هستی؛
در پی مویی می‌گردم که این
حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد.
تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی…
و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند.
و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی می‌گردم
تا که شاید از این توفان نجات یابم،
ناگهان…
تو را با ظرفی که عشقت را در آن ریختی
در آغوش خود می‌بینم،
چشم خویش را باز می‌کنم
و لنگرگاه را در وجودت می‌یابم
و لنگر این افگار را در دستان تو می‌نهم
و به خوابی عمیق می‌روم.

نوشته: علی دولیخانی
عکس از صفحه هِدار
Continue Reading

بساط عاشقی

از روزی که به خاطر دارم

احساسات در من گونه‌ای دیگر بود

متمایز با دوستان و آشنایان

شاید هم من اینطور گمان می‌بردم

ولی یک چیز را خوب به خاطر دارم
اینکه همیشه بساط عاشقی را داشتم

بساط عاشقی با من چنان آمیخته بود

که عشق همیشه در رگ‌های من جاری بود

و لحظه‌ای که دیگر می‌خواستم این بساط عاشقی را

از این شهر تاریک دور بریزم و کنج خود بازگردم

تو را یافتم، و تو با من آواز خوشی گفتی

دستان مرا گرفتی و از تاریکی بیرون کشیدی

و من با دلی پر از ترس

بساط عاشقی خویش را

در دامان تو پهن کردم

و تو مهربانانه مرا در آغوش گرفتی

خوشا بر من که تو را یافتم

و با تو آوازی گفتم

از شعر

از عشق

از زندگی

و تو با هزاران فرسنگ فاصله

و انبوهی از عشاق

در میان آغوش من خفتی

و نفس‌هایت

با من سخن گفت

ای دلارام چه خوش گفتی آن شب

با من، با من که از ترس عشق

داشتم این بساط را به دور می‌ریختم

چه خوش گفتی دلارام…

 

نوشته: علی دولیخانی
عکاس: امیرمحمد نجم‌الدینی
Continue Reading

آفتاب هنگام غروب

به نام خالق عشق

هرسال همین موقع‌ها با تعدادی از بچه‌ها می‌رویم در تک تک خانه‌هایی که اسمشان را یادداشت کرده‌ایم از سال قبل و چیزی را که به آنها داده‌ایم جمع می‌کنیم، امسال و سال قبل به دلیل بیماری کرونا نتوانستیم این کار را انجام دهیم؛ اما امسال پیرزنی را دیدم با کمری خمیده و چادری با گل‌های ریز و درشت آهسته آهسته قدم برمی‌دارد، سلامی ملایم می‌کند که باید توجه کرد تا صدایش را شنید بعد دستش را از چادرش بیرون می‌آورد و می‌گوید: این خدمت شما، یک قلک سبز رنگ با عدد درشتی که رویش نوشته شده، توی این مدت هرچقدر نذر و نیاز داشته را درون این قلک ریخته و آورده، پیرزن که حتی اسمش را نمی‌دانم ولی قیافش برایم آشناست یک چیز را خوب یادم داد، که هنوز انسان‌هایی هستند بدون اینکه حواسشان را جمع این دنیای ابری کنند به خدای خود و چیزی در عمق وجودشان اعتقاد دارند و هرگز از یادشان نمی‌رود، حتی اگر آفتاب هنگام غروب باشند! عشق حسین(ع) در سینه‌هایشان نهفته و برای روشن ماندن محفلش حتی با کمری خمیده و زانوهایی درد می‌آیند. عشق داشتن چیز عجیبی است، انسان‌ها را به پرواز در می‌آورد.

یادداشت – محرم 1400

«نوشته: علی دولیخانی»
Continue Reading

کجایی دلارام؟

امشب را با تو آغاز کردم
اما اینک نمی‌دانم
در کدام میخانه شهر آواره گشته‌ام
اشک‌هایم ز شوق تو ابر می‌شد
اما اینک می‌‍شوید کف این میخانه را
ای همزبان من، ای آشنا با من
چه دخل بود ما را رها کردن؟

اکنون که دلارامِ جهان گشته‌ای
و آوازه‌ات بر زبان‌هاست
خشنودی؟
ما را که از سمند روزگار
بر زمین کوبیدی
لااقل بنشین و چای بنوش
و به خیل شادی بکوب
زیرا که مرا ز چرخه گردون
به دور انداختی.

نوشته: علی دولیخانی
عکاس: مرتضی یوسفی
Continue Reading

نور زندگی

«برای گُلی» 

دوستت دارم چون لذت تماشای
پرواز پرنده‌ای بر فراز دریا
دوستت دارم چون آفتاب،
مرا نور زندگانی می‌بخشی
دوستت دارم چون تکه آخر پیتزا!
طعم دیگری داری…
***
خندیدن تو دوای درد هاست
بخند، بلند بخند
قلبِ پر عاطفه‌ات را می‌شنوم
چه دردها، چه گریه‌ها
چه جسارتی دارد!
***
دوستت دارم چون نسیمِ پاییزی
که همگان را صبای عشق می‌ورزی
دوستت دارم چون سه نقطه،
بی‌انتها.

 

روزهای اول رو زیاد به خاطر ندارم ولی اینو خوب یادمه که فکرش رو نمی‌کردم یه روز تبدیل بشی به نور زندگی من؛ من آدم معمولی بودم با یک عالم اشتباه توی زندگی، می‌شه گفت زندگی آشفته و سردرگمی داشتم یکسری اهداف داشتم که قصد داشتم بهشون برسم اما درست و حسابی برای چیزی که اسمش رو می‌ذاشتم هدف تلاش خاصی نمی‌کردم، تا اینکه اومدی و نوری که از قلبت می‌تابید رو به تمام زندگی من جاری کردی و نور تو سراسر وجود منو در آغوش گرفت، و اما… از اون روز دیگه آدم قبلی نبودم، هدف‌های قبلی رو سر و سامان دادم و هدف‌های جدیدتر و بهتری هم پیدا کردم، حالا دارم به سمت جلو و هدف‌ها پیش می‌رم و تو مهربانانه در کنار من قدم بر می‌داری و منو به سمت جلو هدایت می‌کنی.

 

(علی دولیخانی – هفده مردادماه یکهزار و چهارصد خورشیدی)

«عکاس: بابک فتلاحی»

 

Continue Reading