تماشای تو

به تماشای تو نشستم اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت به من ننگریست به کودکان اندیشید که باید نهالی داشته باشند تا زندگی را بنگرند از وجودت مایه حیات بخشیدی و چون ابرِ پاییزی باریدی! و من سراپا غرق در تماشای تو به اندیشۀ بوسه‌ای بودم بوسه‌ای که ستایش کند مهر و مه سیمای تو …

تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب که آتش و یخ جامۀ صلح بر تَن می‌کنند فاصله‌ای پدیدار می‌گردد که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند و مردمان ز شوق این صلح بر کوسِ سرور می‌کوبند چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند. * حال بگو جای که خالی‌ست؟ – آری! تو همیشه راست می‌گویی دوستِ همره‌ما -اندوه- جایش …

به آینه بنگر

در جایگاه نخست که پیمانه‌های قضا را در نهانم می‌نهادند مَلکی آمد و گفت: – جهانش ظلمت من به خود لرزیدم شبنم از غنچۀ نشکفته من افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین ناگاه مَلک گفت: – عجب! دستی بر بالش کشید چشم خود بست لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت من اما مثل برگِ پاییزی …

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام جز فریاد نیست در دهانم، فریادی خاموش! ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند و من که شوق باران دارم در این پاییز، بی‌فرجام خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم. آی ای وطن کجاستی تو؟ که من اینگونه در دیار خود غریبانه به خواب می‌روم و صبحگاهان هراسان …

پاکبان سبز

با دوستان برای خرید یک پروژه کاری بیرون بودیم، بچه‌ها رفتند تا وسایلی که مورد نیاز هست رو بخرن، منم رفتم توی پارکی که کنار فروشگاه بود نشستم، طبق معمول موزیک گوش می‌کردم و از محیط عکس می‌گرفتم تا اینکه چشمم افتاد به این پاکبان پیر، آروم آروم رفتم سمتش و بهش گفتم خسته نباشی، …

ماه یا تو؟

محبوب منمن از شب‌ها گریزانمزیرا که آسمان هر شببا طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش رامعشوقی که هر شب یک شکل داردو مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند من تنها تماشاگرم!زیرا انگار همه چیزیک پرده بیش نیست،و رقاص سِحری در آستین دارد. من اما تنها به تو می‌اندیشمکه فکر تو پری رستگاری‌ست. و اما روزی …

کدام سو؟

من نمی‌دانم از کدام راه باید به سوی تو بیایم اینجا تاریکی مطلق است می‌توانی مرا راه نشان دهی؟ – آری – همان جا که روشنایی است؟ – آری و نیز به سوی تو، همان روشنایی زندگی بخش دویدم. اما تاریکی هنوز در پی من در حرکت است می‌توانی مرا در آغوش کشی؟ – آری …

منتهی به تو

سخن از عشق تو آمد، کاشتم بذر خوشی، رویید درختی، با برگ‌های بلندی، که انگار پله‌های آسمان‌اند، و مرا ره به سوی تو نشان می‌دهند و می‌گویند: آنجاست! آن سرزمین پاک که می‌توانی تَن خود را در آن منزه کنی، اما بایستی بدانی که این درخت نیازمند تیمار و جهد توست و اگر از آن …

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام و عمیق می‌نگرم در این هستی؛ در پی مویی می‌گردم که این حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد. تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی… و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند. و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی …