حرف‌ها

حرف‌هایم را به هیچ‌کس جز تو نمی‌گویم تنها تو با چشمان گیرایت مرا به دام می‌کشانی مرا در آغوشت می‌خوابانی و در گوشم زمزمه‌کنان می‌گویی: فریاد کن. من می‌گویم و تو سینه‌ات را سفره‌‌ای می‌کنی برای فریادهایم برای حرف‌هایم. من تنها حرف‌هایم را با تو می‌گویم تنها تو، تو…   – علی دولیخانی «شیدا»

حضور تو همه چیز است

صدایت می‌زنم! صدایم را می‌شنوی؟ من تنها تو را دارم از میان همه عالم تنها آغوش توست که مرا زندگانی می‌بخشد بی تو من تکه گوشتی هستم که همه چیز خوار است از ذلت گرفته، تا مشت‌هاست که می‌بلعد وجودم آری، زمانی که تو نباشی و سایه‌ات بر بلندی خانه نمایان نباشد، من محکومم محکوم …

نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛ به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که سوار بر ماشین‌هایشان یا با پا هایشان می‌گذرند بی آنکه بدانند در این حوالی چه می‌گذرد یا شاید می‌دانند اما… ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟ بوی عشق می‌آید بوی دوستی هست اما آسمان ابریست جوی خیابان‌ها خونی‌ست عشق؟ دوستی؟ آری هست اما شیشه عطر خالی به …

اولین دیدار

مدت‌ها انتظار تماشای چشم‌هایش رو به پایان بود، روزهای حرکت و شروع سفر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، آرام بودم، اما درونم این آرامش را قبول نداشت و فریادی می‌کشید که تمام وجودم را می‌لرزاند، نه از ترس، بلکه از شادی، درست همانطور که از شادی اشک‌ها جاری می‌شوند. مغزم به درستی کار نمی‌کرد منی که …

گذشتۀ نزدیک

گذشتۀ نزدیک

گذشتۀ من نزدیک‌تر از امروز؛ یکی است با من امروز من است فردای من است دیروز همه چیز من است. نوشته:علی دولیخانی «شیدا» – نوزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد خورشیدی عکس: علی دولیخانی – هشتم نوامبر 2021

تماشای تو

به تماشای تو نشستم اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت به من ننگریست به کودکان اندیشید که باید نهالی داشته باشند تا زندگی را بنگرند از وجودت مایه حیات بخشیدی و چون ابرِ پاییزی باریدی! و من سراپا غرق در تماشای تو به اندیشۀ بوسه‌ای بودم بوسه‌ای که ستایش کند مهر و مه سیمای تو …

تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب که آتش و یخ جامۀ صلح بر تَن می‌کنند فاصله‌ای پدیدار می‌گردد که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند و مردمان ز شوق این صلح بر کوسِ سرور می‌کوبند چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند. * حال بگو جای که خالی‌ست؟ – آری! تو همیشه راست می‌گویی دوستِ همره‌ما -اندوه- جایش …

به آینه بنگر

در جایگاه نخست که پیمانه‌های قضا را در نهانم می‌نهادند مَلکی آمد و گفت: – جهانش ظلمت من به خود لرزیدم شبنم از غنچۀ نشکفته من افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین ناگاه مَلک گفت: – عجب! دستی بر بالش کشید چشم خود بست لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت من اما مثل برگِ پاییزی …