نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛ به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که سوار بر ماشین‌هایشان یا با پا هایشان می‌گذرند بی آنکه بدانند در این حوالی چه می‌گذرد یا شاید می‌دانند اما… ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟ بوی عشق می‌آید بوی دوستی هست اما آسمان ابریست جوی خیابان‌ها خونی‌ست عشق؟ دوستی؟ آری هست اما شیشه عطر خالی به …

تماشای تو

به تماشای تو نشستم اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت به من ننگریست به کودکان اندیشید که باید نهالی داشته باشند تا زندگی را بنگرند از وجودت مایه حیات بخشیدی و چون ابرِ پاییزی باریدی! و من سراپا غرق در تماشای تو به اندیشۀ بوسه‌ای بودم بوسه‌ای که ستایش کند مهر و مه سیمای تو …

تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب که آتش و یخ جامۀ صلح بر تَن می‌کنند فاصله‌ای پدیدار می‌گردد که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند و مردمان ز شوق این صلح بر کوسِ سرور می‌کوبند چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند. * حال بگو جای که خالی‌ست؟ – آری! تو همیشه راست می‌گویی دوستِ همره‌ما -اندوه- جایش …

به آینه بنگر

در جایگاه نخست که پیمانه‌های قضا را در نهانم می‌نهادند مَلکی آمد و گفت: – جهانش ظلمت من به خود لرزیدم شبنم از غنچۀ نشکفته من افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین ناگاه مَلک گفت: – عجب! دستی بر بالش کشید چشم خود بست لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت من اما مثل برگِ پاییزی …

حمید مصدق

دلم برای کسی تنگ است – حمید مصدق

18 دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گل‌های باغ می‌آورد و گیسوان بلندش را – به بادها‌ می‌داد و دست‌های سپیدش را به آب می‌بخشید ­▫️▫️▫️ دلم برای کسی تنگ است که آن دو نرگس جادو را به عمق آبی‌دریایی واژگون می‌دوخت و شعرهای خوشی چون پرندها می‌خواند دلم برای …

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام جز فریاد نیست در دهانم، فریادی خاموش! ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند و من که شوق باران دارم در این پاییز، بی‌فرجام خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم. آی ای وطن کجاستی تو؟ که من اینگونه در دیار خود غریبانه به خواب می‌روم و صبحگاهان هراسان …

ماه یا تو؟

محبوب منمن از شب‌ها گریزانمزیرا که آسمان هر شببا طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش رامعشوقی که هر شب یک شکل داردو مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند من تنها تماشاگرم!زیرا انگار همه چیزیک پرده بیش نیست،و رقاص سِحری در آستین دارد. من اما تنها به تو می‌اندیشمکه فکر تو پری رستگاری‌ست. و اما روزی …

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام و عمیق می‌نگرم در این هستی؛ در پی مویی می‌گردم که این حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد. تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی… و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند. و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی …