دست‌هایت

قسم به دست‌هایی که جز مهر -چیز- دیگری نداشت. در میان هزاران درخت همواره یکی‌ست چشم‌نواز تر، آن درخت تو بودی. هزاران سال زیستن انسان‌ها بر زمین؛ هزاران انسان در جستجوی سایه‌ای ناامید گشتند و بسیاری ایستادند؛ تو -ایستادی- با کوله‌باری پُر از سنگ. زخم عمیق زیستن بر تو فرود آمد و تو همواره -لبخند- …

زنان خالق شجاعت

‏شجاعت، واژه‌ای است که زنان خلق کرده‌اند. درین جهان پر از درد آنان ایستاده‌اند تا ثابت کنند که معنای «شجاعت» را به درستی نوشته‌اند. ~ و چقدر زیباست بانویی که موهایش قلمی شده و خونش جوهری برای نوشتن واژهٔ آزادی. – شیدا، مهرماه ۱۴۰۱

شجاعت

(برای مردم ایران) – آزادی، زندگی – مردم ایمان آورده‌اند به جنگیدن به طلب حق زیستن. گره می‌زنند زنان آن زلف‌های رنگین را و به میدان نبرد می‌روند. به مقابل دیو زمانه. – هراس؟ برایشان معنایی ندارد. شجاعت را کسانی معنا کردند که از کودکی از ما به دورشان کرده بودند.‏ و تنها زمزمه‌ی شهوت …

نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛ به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که سوار بر ماشین‌هایشان یا با پا هایشان می‌گذرند بی آنکه بدانند در این حوالی چه می‌گذرد یا شاید می‌دانند اما… ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟ بوی عشق می‌آید بوی دوستی هست اما آسمان ابریست جوی خیابان‌ها خونی‌ست عشق؟ دوستی؟ آری هست اما شیشه عطر خالی به …

تماشای تو

به تماشای تو نشستم اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت به من ننگریست به کودکان اندیشید که باید نهالی داشته باشند تا زندگی را بنگرند از وجودت مایه حیات بخشیدی و چون ابرِ پاییزی باریدی! و من سراپا غرق در تماشای تو به اندیشۀ بوسه‌ای بودم بوسه‌ای که ستایش کند مهر و مه سیمای تو …

تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب که آتش و یخ جامۀ صلح بر تَن می‌کنند فاصله‌ای پدیدار می‌گردد که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند و مردمان ز شوق این صلح بر کوسِ سرور می‌کوبند چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند. * حال بگو جای که خالی‌ست؟ – آری! تو همیشه راست می‌گویی دوستِ همره‌ما -اندوه- جایش …

به آینه بنگر

در جایگاه نخست که پیمانه‌های قضا را در نهانم می‌نهادند مَلکی آمد و گفت: – جهانش ظلمت من به خود لرزیدم شبنم از غنچۀ نشکفته من افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین ناگاه مَلک گفت: – عجب! دستی بر بالش کشید چشم خود بست لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت من اما مثل برگِ پاییزی …