نشسته، خسته، عاشق

نشسته‌‌ام؛
به خیابان پر از آدمیزاد می‌نگرم که
سوار بر ماشین‌هایشان
یا با پا هایشان
می‌گذرند
بی آنکه بدانند
در این حوالی چه می‌گذرد
یا شاید می‌دانند
اما…

ولی چه می‌گذرد در این حوالی؟
بوی عشق می‌آید
بوی دوستی هست
اما آسمان ابریست
جوی خیابان‌ها خونی‌ست

عشق؟
دوستی؟
آری هست
اما شیشه عطر خالی
به چه کار معشوق آید؟

آری، زندگی جاری‌ست؛

حرف‌ها بسیار
اما
گویا
همین
کافی‌ست.

 

نوشته: علی دولیخانی
عکس: علی دولیخانی
نام عکس: نشته، خسته، عاشق
ثبت: ایران، هرمزگان، بندرعباس - 22 نوامبر 2021
Continue Reading

تماشای تو

به تماشای تو نشستم
اما… – دریغ که نرگسِ مهربانت
به من ننگریست
به کودکان اندیشید
که باید نهالی داشته باشند
تا زندگی را بنگرند
از وجودت
مایه حیات بخشیدی
و چون ابرِ پاییزی
باریدی!
و من سراپا غرق در تماشای تو
به اندیشۀ بوسه‌ای بودم
بوسه‌ای که ستایش کند
مهر و مه سیمای تو را
اما نزدیک که شدم
به دور رفتم
زیرا که در عمق وجودت
چیزی را یافتم
فراتر از افکار رویه زندگی
من در تو
عشق را دیدم
وَاللَّهُ يُحِبُّ إغاثَةَ اللَّهفانِ
را دیدم
و به خود گفتم
خاموش!
و تو آرام گفتی:
تو هم می‌توانی
– دستت را به من بده
و من دست‌های تو را
دریافتم
و به جهانی دیگر
سفر کردم.
اکنون نیز
در جستجوی
چیزی فراتر از جهان پیش
هستم.

علی دولیخانی «شیدا»
(پانزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

تمام گشت؟

در زمستانِ جنوب
که آتش و یخ
جامۀ صلح بر تَن می‌کنند
فاصله‌ای پدیدار می‌گردد
که نظم آفاق را وصلۀ گذرا می‌زند
و مردمان ز شوق این صلح
بر کوسِ سرور می‌کوبند
چنان که طنینش طاق هفتم را می‌لرزاند.
*
حال بگو جای که خالی‌ست؟
– آری!
تو همیشه راست می‌گویی
دوستِ همره‌ما
-اندوه-
جایش سبز
او که در فصلِ پیش
چنان طفل خردسال با آغوش مادر
در میان سینه‌هامان بود.
اما کنون در خلوت خویش
جامۀ نو برمی‌گزیند
زیرا که امروز نیامده،
تمام گشته
و فردایی دیگر
در انتظارمان بی‌قرارست.
*
در این میان
سخنی به یادم آمد
که می‌گفت:
(غصه فردا مخور
حال بکوب پای را،
اما بدان!
کوبیدنت،
نلرزاند دلی دیگر)
منِ شیدا تبسم
چنان رنگ بر بوم
نشست بر دهانم
و سرانجام
به سوی منزل دلارام
پای در سمند خود نهادم.

نوشته: علی دولیخانی - مهرماه 1400
عکس: علی دولیخانی - بهار 1400
مدل: محمد شبانی

Continue Reading

به آینه بنگر

در جایگاه نخست
که پیمانه‌های قضا را
در نهانم می‌نهادند
مَلکی آمد و گفت:
– جهانش ظلمت
من به خود لرزیدم
شبنم از غنچۀ نشکفته من
افتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگین
ناگاه مَلک گفت:
– عجب!
دستی بر بالش کشید
چشم خود بست
لحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفت
من اما مثل برگِ پاییزی
غمِ هجرانی داشتم
که خود از آن مطلع نبودم.

سال‌ها گذشت…
و من به رستگاری رسیدم
اما جهان همچنان برایم ظلمت بود
آینه تنها یک تصویر نشانم می‌داد
سیاهی!
تا سرانجام روزی که در آن جمع
حس آشنایی با تو یافتم
تو با من گوش شدی
و به آواز خسرو نشستی
من برایت از عشق‌ها خواندم
تو نیز در آغوشم به خواب رفتی
خوابی عمیق
و طنین نفس‌هایت مرا از پای در آورد
اما ترسِ این جهان ظلمت
رخصتِ فریاد نداد!
و صدا در دهانم خاموش ماند
تا آن شب
که من هراسان، حیران
در کنج خود می‌چرخیدم
تو بال‌های پرشکوهت را گشودی
و مرا سراسر غرق در «نور» خود کردی
اما همچنان ترسِ ظلمت
دلم را می‌لرزاند
و مرا به سوی پرتگاه می‌کشید
تا آنکه لب به سخن گشودی
-به آینه بنگر
و من به سراغش رفتم
هرچه غبار و غم بر آن نشسته بود زدودم
و نگاهی به خویش انداختم
– آری، راست می‌گویی
و حیران ماندم
آیا به درستی می‌دیدم؟
یا که در خواب بودم
که تو به آواز خوشی گفتی
– بیداری جانم
و من زندگی را یافتم
آن «زمزمه‌ای» مَلک را
و سپس به پرستش تو نشستم
تو که در این عالم
نور زندگی را به من تابیدی
و مرا از ظلمت رهانیدی.
حال چه خوش است
نگریستن در آینه،
که با هرنگاه
تو را و زندگی را
با چشم‌های فانی
می‌توان دید.

«علی دولیخانی»
عکاس: بابک فتلاحی
(چهاردهم مهرماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

دلم برای کسی تنگ است – حمید مصدق

حمید مصدق

18

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل‌های باغ می‌آورد

و گیسوان بلندش را – به بادها‌ می‌داد

و دست‌های سپیدش را به آب می‌بخشید

­▫️▫️▫️

دلم برای کسی تنگ است

که آن دو نرگس جادو را

به عمق آبی‌دریایی واژگون می‌دوخت

و شعرهای خوشی چون پرندها می‌خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می‌سوخت

و مهربانی را – نثار من می‌کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال‌ترینِ شمال

و در جنوب‌ترینِ جنوب – در همه‌حال

همیشه در همه‌جا – آه با که بتوان گفت

که بود با من و – پیوسته نیز بی‌من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی‌من ماند

کسی که با من نیست

کسی… – دگر کافی‌ست

 

شاعر: حمید مصدق
شماره 18 مجموعه از جدایی‌ها
Continue Reading

کجاستی وطن؟

در اکنون که ایستاده‌ام
جز فریاد نیست در دهانم،
فریادی خاموش!
ابرهای تیره بارانی نمی‌بارند
و من که شوق باران دارم
در این پاییز، بی‌فرجام
خیابان‌ها را به اتمام می‌رسانم
و به کنج ظلمت خود باز می‌گردم.
آی ای وطن کجاستی تو؟
که من اینگونه در دیار خود
غریبانه به خواب می‌روم
و صبحگاهان هراسان از خواب برمی‌خیزم
و در بالین خود به دنبال تو می‌گردم
اما هیچ نشانی از تو نیست.
پنجره‌ها را می‌گشایم به امیدِ
پرتویی از نور اما آسمان را
ابرهای ظلمت قرق کرده‌اند
و پرندگان را مجال پرواز نیست.

آری وطن!
اینگونه زمان می‌گذرد اینجا
تو کجاستی؟
آن آغوش پهناور و پر از عشق و مهر تو
کجاست؟

 

نوشته: علی دولیخانی

عکس: برشی از ویدیو Evgeny Grinko - Things From The Past

ویدیو را در اینستاگرام من تماشا کنید.
Continue Reading

ماه یا تو؟

محبوب من
من از شب‌ها گریزانم
زیرا که آسمان هر شب
با طعنه نشان می‌دهد معشوق خویش را
معشوقی که هر شب یک شکل دارد
و مرا که ز تو دورم سرزنش می‌کند

من تنها تماشاگرم!
زیرا انگار همه چیز
یک پرده بیش نیست،
و رقاص سِحری در آستین دارد.

من اما تنها به تو می‌اندیشم
که فکر تو پری رستگاری‌ست.

و اما روزی که از سفر دور درآیی
و ترا در آغوش کشم،
تنها یک چیز است که به آسمان
خواهم گفت:
ماه رنگارنگ تو زیباست
یا ماه خلیل من؟

نوشته: علی دولیخانی
عکس و ادیت: علی دولیخانی
(شهریورماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)
Continue Reading

لنگرگاه

در میان سکوت و آواز تَن تو نشسته‌ام
و عمیق می‌نگرم در این هستی؛
در پی مویی می‌گردم که این
حیات را شرح دهد و منِ نادان را آگاهی ببخشد.
تو نیز در آن سوی دار می‌چرخی…
و صدای آواز خسرو تمام اتاق را پر می‌کند.
و من که در تلاطم افکار به دنبال لنگرگاهی می‌گردم
تا که شاید از این توفان نجات یابم،
ناگهان…
تو را با ظرفی که عشقت را در آن ریختی
در آغوش خود می‌بینم،
چشم خویش را باز می‌کنم
و لنگرگاه را در وجودت می‌یابم
و لنگر این افگار را در دستان تو می‌نهم
و به خوابی عمیق می‌روم.

نوشته: علی دولیخانی
عکس از صفحه هِدار
Continue Reading